صفحه حکایت های خواندنی هرهفته بروز می شود.

 حکایت اول: دزدی از باغ امام کاظم (ع)

متعب می گوید: امام کاظم (ع) در نخلستان خود مشغول بریدن شاخه های درختان بود. یکی از غلامان آن حضرت دسته ای از خوشه های خرما را برداشت و [به قصد دزدی] پشت دیوار باغ انداخت. من رفتم غلام را گرفتم و نزد حضرت آوردم و ماجرا را برای آن حضرت نقل کردم. امام کاظم (ع) به غلام رو کرد و فرمود: آیا گرسنه ای؟ غلام گفت: نه آقای من! امام فرمود: آیا برهنه ای؟ غلام گفت: نه مولای من! امام فرمود: پس چرا آن خوشه های خرما را برداشتی؟ غلام گفت: دلم چنین خواست. امام علیه السلام فرمود: آن خرماها برای تو باشد. سپس فرمود: غلام را رها کنید.

حکایت دوم: اخلاق در جنگ

وقتی امام علی (ع) در جنگ صفین شنید که یاران او شامیان را دشنام می دهند، فرمود: من خوش ندارم که شما دشنام دهنده باشید؛ اما اگر کردارشان را تعریف وحالات آنان را بازگو می کردید، به سخن راست نزدیک تر و عذرپذیرتر بود. خوب بود به جای دشنام آنان، می گفتید: خدایا! خون ما و آنها را حفظ کن. بین ما و آنان اصلاح فرما و آنان را از گمراهی به راه راست هدایت کن تا آنان که جاهل اند، حق را بشناسند و آنان که با حق می ستیزند پشیمان شده به حق بازگردند.

حکایت سوم: سکّه های سیمین

ابن ابی الحدید از ابوالاسود دوئلی چنین نقل کرده است: علی (ع) پس از جنگ جمل با دوهزار سرباز مجاهد اسلامی که من (ابوالاسود) هم با آنها بودم، وارد انبارهای بیت المال بصره شد. آن حضرت به سکه های نقره ی روی هم انباشته شده نگاهی کرد . آن گاه با لحن زاهدانه ای- که مخصوص حضرت بود- خطاب به سکه ها فرمود: غیر از علی را فریب دهید. شما با این جلوه ها نمی توانید در روح بزرگ فرزند ابی طالب رخنه کنید. سپس دستور فرمود به هر یک از سربازان پانصد درهم بدهند. بعداً معلوم شد که مقدار سکه ها شش میلیون درهم بوده است. به هر نفر درست پانصد درهم رسید. آن گاه پانصد درهم نیز برای خود برداشت. در این هنگام مردی به محضر آن حضرت رسید و عرض کرد: ای امیر مؤمنان! گرچه من با شما در جنگ شرکت نداشتم؛ ولی دلم همراه شما بود. آن حضرت فوراً پانصد درهم سهم خود را به آن مرد بخشید و برای خود چیزی برنداشت!

حکایت چهارم: لا فتی الاّ علی

در خبر است: پیغامبر (صلی الله علیه وآله) روزی با جمعی نشسته بود. شخصی آمد و گفت: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله)! در فلان خانه مردی و زنی  به فساد مشغول اند. فرمودند: باید تفحّص کنید. چند کس از صحابه اجازه خواستند. هیچ یک را اجازه نداد. امیر مؤمنان علی علیه السلام در آمد و فرمود: یا علی! برو و ببین تا این حال راست است یا نه! امیر مؤمنان علی علیه السلام برفت. چون به خانه، چشم برهم نهاد و داخل شد و دست به دیوار کشید و بیرون آمد. چون نزد پیغامبر (صلی الله علیه و آله) رسید، گفت: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله)! گرد آن خانه برآمدم، هیچ کس را در آنجا ندیدم. پیغامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: ای علی! تو جوانمرد این امت هستی.

حکایت پنجم: محافظان مردنما

هنگامی که در اواخر سال سی و پنج هجری، امیر مؤمنان علی (ع) زمان امور خلافت را به دست گرفت، نخستین گروهی که بیعت شکنی کردند و پرچم مخالفت بر ضد علی (ع) برافراشتند، ناکثین بودند که در رأس آنها طلحه، زبیر و عایشه قرار داشتند و جنگ عظیمی به نام جمل را در بصره بر ضد حکومت علی (ع) بر پا کردند. عایشه با کینه و دشمنی شدید مردم را علیه علی(ع) می شورانید و آتش جنگ را شعله ورتر می ساخت و در پایان جنگ سپاه امام علی (ع) پیروز شدند.

جنگ با آن همه تلفات پایان یافت؛ ولی جوانمردی و بزرگواری امام علی (ع) آن قدر زیاد بود که نه تنها نسبت به عایشه کینه توزی نکرد و انتقام نگرفت، بلکه حریم او را حفظ کرد. مدتی پس از پایان جنگ، امام علی (ع) عایشه را به بهترین روش روانه مدینه کرد، آن حضرت بیست زن را مأمور کرد لباس مردانه بپوشند عمامه بر سر بنهند، شمشیر برگردن بیاویزند و در ظاهر به عنوان بیست محافظ مرد عایشه را به سور مدینه رهسپار کنند.

وقتی عایشه به یکی از نقاط بین راه رسید با گفتار نامناسب از علی یاد کرد و گفت: علی، با محافظان مردی که بر من گماشت عفت مرا هتک کرد؛ ولی هنگامی که به مدینه رسیدند آن بیست زن، عمامه از سر برداشتندو لباس مردانه خود را درآوردند و به عایشه گفتند: ما زن بودیم، پس علی حریم تو را مراعات کرد.

حکایت ششم: ازدواج صوری

یکی از اهداف امامان شیعه علیه السلام در ازدواج های مکرّر، این بود که ازدواج بین مسلمانان رواج یابد و زنان دارای همسر گردند و از مفاسد جنسی جلوگیری شود؛ چرا که زن بی شوهر، هم خودش در خطر انحراف است و هم دیگران و خدای ناکرده به هیچ وجه هدف آنان، شهوت رانی نبوده است.

در تاریخ آمده است که عبد الله بن عامر بر اثر دسیسه ی معاویه برای آن که همسر زیبایی او بتواند با یزید ازدواج کند و عروس معاویه گردد، همسرش امّ خالد را طلاق داد؛ ولی قبل از آن که معاویه اقدام کند، امام حسن با امّ خالد ازدواج کرد. این ازدواج، ازدواج صوری و ظاهری بود؛ چرا که امّ خالد زن زیبایی بود و همس بازان با نیرنگ خود می دانستند او را همسر یزید کنند و از این راه او را به فساد بکشانند. امام حسن برای جلوگیری از انحراف امّ خالد با ازدواج کرد. پس از مدتی عبدالله بن عامر که از کار خود پشیمان شده بود برای گرفتن امانتی که نزد همسر سابقش امّ خالد داشت به خانه ی امام حسن آمد. امام حسن به او فرمود: من با همسر سابق تو به خاطر حفظ او ازدواج کرده ام و او را پاک و سالم به عنوان امانت نگاه داشته ام و امروز این امانت را به تو برگرداندم. عبد الله شاد شد و امام حسن امّ خالد را طلاق داد و به ازدواج مجدّد عبدالله در آورد. عبدالله نیز همسر خود را به خانه اش باز گردانید.

حکایت هفتم: حمایت از حیوانات

روزی امام حسن مجتبی (ع) هنگام غذا خوردن، جلوی سگی که نزدیکی ایشان ایستاده بود، چند لقمه غذا انداخت. کسی گفت: یابن رسول الله! اجازه می دهید سگ را دور کنم؟ حضرت فرمود: به آن حیوان کاری نداشته باش! من از پرودگارم حیا می کنم که جانداری به غذای من نگاه کند و من آن را از خود برانم و غذایش ندهم.

حکایت هشتم: کنیز زیبا

آورده اند: معاویه کنیز زیبایی را به صد هزار درهم خرید و به اطرافیان خود گفت: این کنیز برای چه کسی شایسته است؟گفتند برای شما. معاویه گفت: درست نگفتید؛ بلکه این بانو برای حسین بن علی شایسته است؛ زیرا این زن هم دارای شرافت و شخصیت است هم بین من و پدر حسین اختلافاتی وجود دارد که امید است با اهدای این کنیز، اختلاف ما بر طرف شود. معاویه با طرح این دسیسه سیاسی، کنیز را همراه اموال بسیار ولباس های فاخر به حضور امام حسین (ع) فرستاد. امام حسین (ع) اسم کنیز را پرسید؟ کنیز جواب داد: « هوی» (آرزو و عشق). امام حسین از او پرسیدند: آیا چیزی حفظ هستی؟ کنیز جواب داد: قرآن و شعر .امام به او گفتند:قرآن بخوان. کنیز این آیه را خواند: « وَ عِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لَا يَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ  وَ يَعْلَمُ مَا فىِ الْبرَِّ وَ الْبَحْرِ  وَ مَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا وَ لَا حَبَّةٍ فىِ ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَ لَا رَطْبٍ وَ لَا يَابِسٍ إِلَّا فىِ كِتَابٍ مُّبِينٍ» یعنی: « كليدهاى غيب نزد اوست. جز او كسى را از غيب آگاهى نيست. هر چه را كه در خشكى و درياست مى‏داند. هيچ برگى از درختى نمى‏افتد مگر آنكه از آن آگاه است. و هيچ دانه‏اى در تاريكيهاى زمين و هيچ ترى و خشكى نيست جز آنكه در كتاب مبين آمده است. » سپس امام از او خواست شعری بخواند:    

  أنتَ نِعمَ الفَتی لَو کُنتَ تَبقی               غَیرَ أن لا بَقاءَ لِلانسانِچ

یعنی: تو  جوان نیک و زیبایی هستی اگر بقا داشته باشی؛ ولی بقایی برای انسانها نیست. امام حسین (ع) تحت تأثیر قرار گرفت و گریه کرد. آن گاه به آن کنیز با معرفت روکرد و گفت: تو با هرچه معاویه به تو داده آزادی.

حکایت نهم: صید آهو

امام باقر (ع) می فرماید: من و گروهی در حضور پدرم امام سجاد (ع) بودیم ناگهان آهویی از صحرا آمد و در چند قدمی پدرم ایستاد و ناله کرد.

حاضران از پدرم پرسیدند: این آهو چه می گوید؟ فلانی بچه ام را گرفته او از دیروز شیر نخوده است او را نزد من بیاورید تا به او شیر بدهم.

امام از صیاد خواست تا بچه آهو را بیاورد. آن صیاد قبول کرد همان که آهو بچه اش را دید پاهایش را به زمین کوبید و او را شیر داد حاضران و امام که این لحظه را دیدند از صیاد خواستند تا آهو را آزاد کند. صیاد پذیرفت امام آهو را به مادرش داد. سپس آهو سر و صدایی کرد و رفت. حاضران از امام پرسیدند؟ آهو چه گفت؟ امام فرمودند: برای شما در پیشگاه خداوند دعا کرد و پاداش نیک برای شما طلبید.

حکایت دهم: همکاری با کارگران

امام صادق (ع) می فرماید: در نامه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است: هر گاه خدمتگزاران خود رابه کاری گماردید که بر آنها دشوار بود، شما هم با آنها در آن کار شرکت کنید. پدرم  امام باقر هرگاه به خدمتکاران خود دستور می داد، به آنها می فرمود: چگونه اید؟ آن گاه می آمد و اگر کار آنها سنگین بود همراه آنان کار می کرد و اگر سبک بود، آنان را به حال خود وا می گذاشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

3637 :تعداد دفعات بازید



 بخشها
 
© 2010 Quran-Times team, All Rights Reserved.